X
تبلیغات
عرفان شرق

-: عرفان شرق :-

عارفى در عرفان شرق

                        بنام دوست هرچه داریم ازوست

طمع :

درعصرمایکی ازقضات اسبی دیدودرنظراونیکوآمده درفکراین بود که آنرابه حیله ازصاحبش بگیردامانیافته بودکه اسب است یامادیان شخصی راگفت ودعوی این مادیان رابکن وصاحب اورابمرافعه نزدمن بیاور تاچیزی ازاوحاصل شود ومن وتو هردو از اومنتفع شویم آن شخص نزدصاحب اسب آمد وگفت این مادیان ازمن است پس اورابکشاکش انداخت نزد قاضی آورد.

قاضی به صاحب اسب گفت آیا شاهدی داری که این مادیان ازتوست ؟گفت بلی سه نفر شاهد عادل دارم

قاضي گفت بياور آنمرد برخواست و  جل اسب رابالازدوهردوخصيه وذكراسب رابدست گرفت وگفت اينمرد دعوي ماديان ميكند اين سه شاهدبران كه ماديان نيست واسب است پس قاضي دم فروبرد وساكت شد. اين مثل ازبراي آن اوردم كه ...ادامه دارد .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:15  توسط عارف شرق  | 

شیخ بهایی در کشکول نقل کردهاست :شخصی آزاد مرد نزدحجاج نشسته بود

ناگاه بی اختیار ظرطه ازاو صادر واز این معنی بسیار منفعل شد ه شرمنده گردید -

حجاج خواست تارفع خجالت اوگردد  باو گفت خراج راازتو برداشتم ! اگر حاجت دیگری

داری بخواه تابر آورم  اتفاقا اعرابی راحاضر آورده بودند وحجاج اراده کشتن او داشت

آزادمرد به حجاج گفت : خواهش من آنست که این اعرابی را به من ببخشی واز قتل

او در گذری حجاج عرب راعفو نمود . چون آزاد مرد ازمجلس بیرون آمد اعرابی به عقب

او میدوید ودبر او را میبوسید و میگفت :پدر ومادرم فدای دبری که خراج برداردومردم

را ازکشتن نجات دهد مدح وستایش سزاوار نیست مگر آن دبر را  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:31  توسط عارف شرق  | 

در تاریخ مسعودی مذکور است که در بغداد مردی صاحب زبان و شوخ بود که بر سر راه مردم می نشست و بحکایات نادره و سخنان غریبه مردم را بخنده می آورد و هر کس کلام او را می شنید از خنده ضبط نمی شد.

او را ابن مغازلی می گفتند. نقل می کرد که به ایام خلافت معتضد روزی به باب خاصه معرکه بر پا نمودم. مردم به اطراف من جمع شدند. یکی از ملازمان خلیفه در میان مردم بود. پس به حکایات و ظرافات شروع نمودم. ملازم خلیفه برفت و باندک زمانی برگردید و گفت رفتم و ترا نزد خلیفه تعریف کردم و مرا به طلب تو فرستاده است. چون به خدمت او برسی و او را بخنده بیاوری، آنچه به تو می دهد، نصف آنرا بمن بدهی. گفتم من مردی فقیر و صاحب عیالم. اگر قبول بکنی سدس یا ربع از من بگیر. بغیر از نصف از من قبول نکرد و مرا نزد خلیفه برد.

خلیفه فرمود شنیده ام تو حکایات مضحکانه داری و مردم را می خندانی. اگر مرا بخنده آوردی پانصد درهم به تو می دهم والا ده بار به این همیان که گذاشته است بر سر تو می زنم.

با خود گفتم اگر خلیفه بخندید زر را می گیرم و اگر نخندید ده همیان سهل است و گویا همیان را بباد پر کرده باشد. پس به حکایات عجیبه و سخنان خنده آمیز و قصه های فرح انگیز پرداختم و آنچه مرا یاد بود، ظاهر ساختم. خدمه و حضار همگی از شدت خندیدن از مجلس گریختند و خلیفه را اصلا رخصار از هم وانشد.

گفتم یا امیرالمومنین آنچه بخاطر داشتم بیان نمودم و از بسیاری حرف زدن سر مرا درد گرفت و اوقات من صرف شد و ترا فایده نکرد. یک چیز دارم که نگفتم خلیفه گفت بگو. گفتم شما وعده فرمودید که هرگاه ما را خنده نیامد ده همیان بر سر من بزنید التماس من آنست که آنرا مضاعف فرموده بیست همیان بزنید خلیفه خواست بخندد خود را نگاهداشت و امر کرد که مرا خوابانیده همیان بر من میزدند.

معلوم شد که همیانرا از سنگ پر کرده اند و از شدت آن آتش از چشم می جست و گویا کوه بر سر من میافتاد چون ده همیان تمام شد، فریاد کردم که ای خلیفه سخنی دارم خلیفه گفت بگو گفتم خادمی که مرا به خدمت تو آورده است با من شرط کرده است هر چه جایزه از خلیفه گرفتم نصف به او بدهم و جایزه خلیفه این بود که دیدم اکنون نصف خود را گرفتم نصف دیگر از خادم است. پس خلیفه بمرتبه بخندید که از جای خود بغلطید و از حکایات و ظرافات من نیز بخنده میامد لیکن تعمد می کرد و خود را ضبط می نمود تا بشنیدن این فصه دیگر خود را نگاه نداشت.

پس خادم را طلبیده امر کرد که بخوابانند و بزنند، خادم گفت تقصیر چیست به او گفتم وقتی به تو التماس می کردم که نصف جایزه بسیار است سدس و ربع از من بگیر و تو قبول نمی کردی اکنون جایزه امیرالمو منین این است نصف آن به من می رسد و این نصف توست.

خلیفه باز شروع بخنده نمود و از خنده سست شد. چون همیان دیگر تمام شد، کیسه ای از زیر پای خود بیرون آورد که پانصد درهم در آن بود ما بین من و خادم تقسیم نمود. گفتم یا امیرالمومنین دوست می داشتم تمام دراهم را به او بدهی و دو همیان دیگر باو بزنی. خلیفه پانصد درهم دیگر به او داد و او را از ندیمان خود قرار داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 11:23  توسط عارف شرق  | 

اصمعی میگوید:

بطلب گمشده خود در صحرا و بیابان می گردیدم. شخصی را دیدم که خانه در شکاف کوه ترتیب داده بود و گوسفندان خود را در صحرا می چرانید. پس رفتم و مهمان او شدم. مرا محبت بسیار کرد. گوسفندی برای من ذبح نمود. کباب میکرد و پیش من میگذاشت و با من حرف میزد. چون قدری از شب گذشت، دختری جوان بکمال حسن و دلیری بیامد و نزد او بنشست و با هم صحبت میکردند، تا طلوع صبح. پس دختر برفت من هم برخاستم که بروم، مانع شده گفت: ضیافت سه روز است. مرا نگاه داشت. چون شب دیگر بیامد دیدم که اضطراب در او پیدا شد برمیخواست و می نشست و این اشعار میخواند:

لکن قلبی عنکم لیس یشغله ... حتی الممات و مالی غیرکم امل.

لیکن دل مرا چیزی مشغول نخواهد کرد ازدوستی شما تا وقت مردن و مرا از غیر شما آرزویی نیست. پس باو گفتم این اضطراب تو چیست؟ و محبوبیکه ترا باین بلا مبتلا ساخته کیست؟ گفت دختر عم من است که از عم خود خطبه و خواستگاری کردم قبول نکرد و بتقرب فقر وفاقه من بدیگری تزویج نمود. شوهر او را به این سرزمین آورد. پس من از بسیاری محبت طاقت ماندن نداشتم. اسباب را فروخته بدینجا آمدم و گوسفند ایشان را میچرانم و آن دختر هم شب بدینجا میاید و مرا بدیدار خود خوشحال می کند و آنچه ما بین من و او میگذرد، همین نگاه کردن به چشم است و نه جز آن و امشب بسبب آنکه خلاف وعده نموده است، مضطرب شده ام زیرا که درمیان راه او شیری هست میترسم که آسیبی باورسانیده باشد. باینجا بنشین تا بروم و برگردم.

پس شمشیری برداشت و برفت. بعد از اندک زمانی نعش پاره او را بدوش گرفته میاورد و بر زمین نهاد و شیر را کشته میاورد. پس شروع بگریه نمود و آن نعش را میبوسید. پس قبری حفر کرد و پاره های گوشت و استخوان که از شیر به جا مانده بود جمع نمود و بمن گفت تو را بخدا سوگند می دهم که مرا با این میت دفن بکن و الا بشمشیر ترا میکشم پس درمیان قبر بخوابید و اعضای میت را در بغل گرفته پس خاک ریختم تا قبر مساوی زمین شد و گوسفندان را نزد عم او بردم و آنچه مشاهده کرده بودم برای او گفتم پس نزدیک بود از پشیمانی بمیرد.

ای بنده نفس وقت آن نرسیده که از تمکین خودت را رها سازی.

ترجمه جلد اول زهر الربیع.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:13  توسط عارف شرق  | 

در ایام حضرت داود (ع) زنجیری بود که یک سر آن بآسمان و طرف دیگر بسنگی در وسط بیت المقدس بسته بود. دو نفر که با هم خصو متی داشتند نزد آن زنجیر میامدند پس کسیکه صادق و صاحب حق بود دست او بزنجیر می رسید و کسیکه باطل و دروغگو بود دست او نمیرسید تا آنکه شخصی جوهری گرانبها بامانت نزد شخصی گذاشته بود چون مطالبه آنرا کرد آنشخص انکار می نمود و جوهر را در میان عصای خود پنهان ساخت و هر دوی ایشان بمرافعه نزد زنجیر آمدند پس مدعی گفت خدایا اگر راست میگویم دست من بزنجیر برسد. پس دست دراز کرد و زنجیر را گرفته. مدعی علیه چوبرا که جوهر در میان آن بود بدست مدعی داد و گفت خداوندا اگر جوهر را بصاحبش رد کرده ام پس دست مرا بزنجیر برسان. پس دست دراز کرد و زنجیر را گرفت.

مردم گفتند زنجیر مساوی شد میان حق و خلاف.

بعد از آن خدعه و مکر و نیرنگ، زنجیر بآسمان رفت و بحضرت داود (ع)  وحی رسید که حکم کن مابین مردم بشاهد و  قسم. پس از آن روز تا حال باینقرار باقی مانده.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:44  توسط عارف شرق  |