در تاریخ مسعودی مذکور است که در بغداد مردی صاحب زبان و شوخ بود که بر سر راه مردم می نشست و بحکایات نادره و سخنان غریبه مردم را بخنده می آورد و هر کس کلام او را می شنید از خنده ضبط نمی شد.
او را ابن مغازلی می گفتند. نقل می کرد که به ایام خلافت معتضد روزی به باب خاصه معرکه بر پا نمودم. مردم به اطراف من جمع شدند. یکی از ملازمان خلیفه در میان مردم بود. پس به حکایات و ظرافات شروع نمودم. ملازم خلیفه برفت و باندک زمانی برگردید و گفت رفتم و ترا نزد خلیفه تعریف کردم و مرا به طلب تو فرستاده است. چون به خدمت او برسی و او را بخنده بیاوری، آنچه به تو می دهد، نصف آنرا بمن بدهی. گفتم من مردی فقیر و صاحب عیالم. اگر قبول بکنی سدس یا ربع از من بگیر. بغیر از نصف از من قبول نکرد و مرا نزد خلیفه برد.
خلیفه فرمود شنیده ام تو حکایات مضحکانه داری و مردم را می خندانی. اگر مرا بخنده آوردی پانصد درهم به تو می دهم والا ده بار به این همیان که گذاشته است بر سر تو می زنم.
با خود گفتم اگر خلیفه بخندید زر را می گیرم و اگر نخندید ده همیان سهل است و گویا همیان را بباد پر کرده باشد. پس به حکایات عجیبه و سخنان خنده آمیز و قصه های فرح انگیز پرداختم و آنچه مرا یاد بود، ظاهر ساختم. خدمه و حضار همگی از شدت خندیدن از مجلس گریختند و خلیفه را اصلا رخصار از هم وانشد.
گفتم یا امیرالمومنین آنچه بخاطر داشتم بیان نمودم و از بسیاری حرف زدن سر مرا درد گرفت و اوقات من صرف شد و ترا فایده نکرد. یک چیز دارم که نگفتم خلیفه گفت بگو. گفتم شما وعده فرمودید که هرگاه ما را خنده نیامد ده همیان بر سر من بزنید التماس من آنست که آنرا مضاعف فرموده بیست همیان بزنید خلیفه خواست بخندد خود را نگاهداشت و امر کرد که مرا خوابانیده همیان بر من میزدند.
معلوم شد که همیانرا از سنگ پر کرده اند و از شدت آن آتش از چشم می جست و گویا کوه بر سر من میافتاد چون ده همیان تمام شد، فریاد کردم که ای خلیفه سخنی دارم خلیفه گفت بگو گفتم خادمی که مرا به خدمت تو آورده است با من شرط کرده است هر چه جایزه از خلیفه گرفتم نصف به او بدهم و جایزه خلیفه این بود که دیدم اکنون نصف خود را گرفتم نصف دیگر از خادم است. پس خلیفه بمرتبه بخندید که از جای خود بغلطید و از حکایات و ظرافات من نیز بخنده میامد لیکن تعمد می کرد و خود را ضبط می نمود تا بشنیدن این فصه دیگر خود را نگاه نداشت.
پس خادم را طلبیده امر کرد که بخوابانند و بزنند، خادم گفت تقصیر چیست به او گفتم وقتی به تو التماس می کردم که نصف جایزه بسیار است سدس و ربع از من بگیر و تو قبول نمی کردی اکنون جایزه امیرالمو منین این است نصف آن به من می رسد و این نصف توست.
خلیفه باز شروع بخنده نمود و از خنده سست شد. چون همیان دیگر تمام شد، کیسه ای از زیر پای خود بیرون آورد که پانصد درهم در آن بود ما بین من و خادم تقسیم نمود. گفتم یا امیرالمومنین دوست می داشتم تمام دراهم را به او بدهی و دو همیان دیگر باو بزنی. خلیفه پانصد درهم دیگر به او داد و او را از ندیمان خود قرار داد.